تبلیغات
نسیم وصل - قصه من و تو
نسیم وصل
» قصه من و تو
پنجشنبه 17 فروردین 1385 - 03:04 ق.ظ - نویسنده : حسین


گزیدم از میان مرگها، اینگونه مردن را:


ترا چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را


خوشا از عشق مردن در کنارت، ای که طعم تو


حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را


سلام به همه دوستان عزیزم امروز نه از شعر خبریه نه از درد و دل امروز می

 خوام براتون یه قصه بگم یه قصه ساده البته برای اینکه طولانی نشه

 سانسور کردم پس خوب گوش کنید جونم براتون بگه که


هر وقتی که حالم خوب نبود و خسته بودم و دوست داشتم از دنیا و آدماش

 دور باشم می رفتم تو خیابونای قلبم قدم می زدم و فکر می کردم نمی

دونم چقدر راه رفته بودم مثل همیشه خلوت بود و تو خیابونای قلبم هیچ

 کسی نبود و من بودم و خودم تنهای تنها سر پایین بود، تو فکر بودم، وسط

 

خیابون عشقم راه می رفتم، نامید که یهو چه چیز بهم خورد کنترل خودمو از

 دست دادم و خردم زمین کلی تعجب کردم فکر کردم به جای خوردم اما نه

 چشمامو که باز کردم دیدم یه پرنده هست یه پرنده ناز و خوشگل، کمی

 ضعیف بود، معلوم بود خیلی سختی کشیده بود گرفتمش ، دستی به روش

کشیدم، قلبش تند تند می زد و میلرزد معلوم بود هم خیلی پرواز کرده هم

 

ترسیده بهش سلام کرد با صدای نازک و نازش سلام کرد ازش پرسیدم اینج

ا

چی کار می کنی خوشگله گفت داشتم رد می شدم دیدم اینجا یه جوریه

 خسته هم بودم گفتم ببینم چطوره بهش گفتم خوب بیا ببرمت خونه تا

 استراحت کنی گفت نه نه معلوم بود که می ترسه و اعتماد نداره واسه زیاد

اسرار نکردم گفتم هر جوری که راحتی هر جا دوست داری باش همین جوری

 دور و برشو نگاه کرد رفت یه گوشه ای نشست گفت یکمی استراحت کنم

 بعد مزاحمتون نمی شم برگشت گفت اینجا در و پیکر نداره خندم گرفت گفتم

نه اینجا آزاد هرکی بخواد می یاد و میره اما کسی زیاد نمی مونه گفت چرا؟

 جواب ندادم اونم چیزی نگفت بعد گفت از کجا اومده راه طولانی رو طی کرده

 بود ازش پرسیدم این همه راه اومدی دنبال چیزی بودی اونم جواب نداد کمی

 

حرف زدیم خیلی مهربون بود بعد گفت دیرم شده باید برگردم گفتم راه رو که

 یاد گرفتی اگه دوست داشتی بازم بیا بازم سکوت کرد و خداحافظی کرد و

 پرواز کرد و رفت یه چند دقیقه ای تو فکر حرفاش و کاراش بودم که یهو به

 خودم اومدم دیدم بازم تنها شدم تو خیالم فکر کردم یه رهگذر بود و رفت و باز

 

همه دردام یادم اومد و برگشتم فرداش طبق معمول هر روز رفتم تا قدم بزنم

 

که یهو دیدم که پرنده یه گوش ایستاده رفتم جلو خندید و سلام کرد منم با یه

لبخند سلام کردم گفتم از این ورا بازم داشتین رد میشدین زد زیره خنده گفت

 خیلی باحالی بعد گفت نه امدم ببینمت منم گفتم از دیدنتون خوشحال شدم

گفت اینجا رو خوب بلد نیستم گم شده بودم و همین خیلبون یادم بود بعد

سئوال کرد که اینجا گجاست گفتم خیابون عشق یهو ترسید و وحشت کرد

گفت از اینجا بریم گفتم چی شد چرا هیچی نگفت فقط گفت بریم بعد رفتیم

 خیابون بعدی خیابون دوستی گفت اینجا بهتره منم گفتم هر جوری که راحتین

بعد آروم شد کلی باهم حرف زدیم اما فاصله خودشو حفظ می کرد من بهش

 

حق می دادم و این حرکتاش برام مهم نبود کاری می کردم که راحت باشه

 بعد از یک ساعت گفت باید بره گفت دوست داره باهم دوست شیم منم قبول

 کردم و گفتم هر وقت خواستی بیا من منتظرت هستم و حاظرم باهات حرف

 بزنم اونم تشکر کرد و رفت روزها می گذشت و اون میومد و باهم حرف

 میزدیم هر روز حساسم بهش شدیدتر میشد خیلی خوب بود مهربون کلی

باهام حرف میزد کلی بهم تذکر می داد و وقتی ناراحت بودم قصه میخورد و

 

دلداریم میداد خیلی بهش وابسته شده بودم طوری که اگه یک روز پیشم

نمی یومد ناراحت میشدم و ازش گلایه می کردم خیلی باهم صمیمی شده

بودیم 2 ماه از دوستیمون می گذشت که تصمیم گرفتم امتحانش کنم

آدرسشو داشتم به دوستم دادم و گفتم برو اونجا و باهاش حرف بزن ببین

چطوریه باهم گرم میگیره و اینقدر صمیمی میشه دوستم رفت اما نتیجه

نگرفت خوشحال شدم فرداش که اومد بهش گفت من اینکارو کردم ناراحت شد

گفت چرا مگه به من اعتماد نداری بهش گفتم من نسبت به آدمای اطرافم

حساس میشم واسه همین امتنحانت کردم ببینم احساست نسبت به من

 چقدره بعد برگشت گفت حسین من دوست دارم خیلی هم دوست دارم و

ازت می خوام تا وقتی من اینجا هستم از دوستیمون لذت ببریم گفتم یعنی

 چی تا وقتی هستم مگه می خوای بری بعد گفتم حسین عزیزم به من دل

 نبند گفت تو خیلی خوبی دل خیلی بزرگی داری و خیلی مهربون و ماه

هستی اماعاشق من نشو و فقط منو دوست داشته باش باز از دوستیمون

لذت ببریم و وقت جدایی عذاب نکشیم گفت ما می خوایم از این سرزمین بریم

من گفت می خوام برای همیشه پیشم بمونی اگه نمی تونی بمونی هرجا

بری منم می یام برگشت گفت من خیلی کوچیکم نمی تونم سرزمین و کسی

 رو برای خودم انتخاب کنم و باید خانوادم انتخاب کنم که کجا و با کی باشم

خیلی صحبت کردیم و من به نتیجه ای نرسیدم اما بهش گفتم من عاشقم و

این چیزا حالیم نیست اگه حالا که قرار جدا هم بشیم من بازم من عاشقت

هستم دیگه چیزی نگفت روزا میگذشت و من هر روز دلبسته تر از دیروز خیلی

فکر کردم تا جدا نشیم تصمیم گرفتم بگیرمش و بندازم تو قفس ، تصمیم

گرفتم وقت پرواز با تفنگ بزنم و زخمیش کنم و نره اما اگه میمرد چی؟ خلاصه

روز خداحافظی سر رسید کلی گریه کردیم و وقت جدایی که داشت حاضر

میشد که بر پشتش به من بود نمی دونم چی شد که تفنگ رو تو دستم حس

کردم نگران بودم که نمیره نشونه گرفتم پشتش به من بود و داشت می رفت

چشمامو بستم و شلیک کردم قدرت باز کردن چشمامو نداشتم به زور باز

کردم آره خورده بود و افتاده بود رفتم بالای سرش اما داشت جون می داد و

زیر لب یه چیزای می گفت صورتمو بردم نزدیک ببینم چی میگه می گفت پرنده

دوست دارم و عاشقتم و بعد مرد ..... اما چه فایده که پرنده رفته بود و مردن

و حرفای احساسمو نشنید و ندید که چطور بینه اون و احساسم من

احساسمو هدف گرفتم و گشتم و حالا زندانی شدم و از رفتن به خیابون

عشقم 1 تا 2 سال محروم هستم برام دعا کنید


یا حق   

...

ویرایش شده در ساعت 03:04 ق.ظ و پنجشنبه 17 فروردین 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» مطالب پیشین
+ همچون موج
+ دوست داشتنی های من...
+ سرودی از عشق
+ تو چی هستی؟
+ انتظار
+ تو
+ چه کسی نقش تورا خواهد شست
+ غزلواره
+ انسان...
+ باز کن پنجره را
+ حضور تو
+ دوست داشتن برتر از عشق
+ بمیریدُُ نمیرید
+ قشنگترین اشتباه
+ استاد شریعتی

Powered by mihanblog version 3.0 Beta
Copyright ©2005 - 2006 , Creative Design Center