تبلیغات
نسیم وصل
نسیم وصل
» همچون موج
یکشنبه 21 آبان 1385 - 08:11 ق.ظ - نویسنده : حسین
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سركش و نا شكیبا
كه هر لحظه ات می كشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مكانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سكونی
تو دائم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدا یا
......چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خویش
ترا می ربودم ... ترا می ربودم
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» دوست داشتنی های من...
یکشنبه 14 آبان 1385 - 10:11 ق.ظ - نویسنده : حسین
دوست دارمشون و دوست ندارم با کسی قسمتشون کنم ، دوست داشتنی های من فقط و فقط باید برای خودم باشند بی هیچ شراکتی 
 دوست داشتنی های من زمان نمی شناسند ، بدترین و بهترین هم ندارند همه و همه بدون بعد زمان مال من هستند .. دوستی داشتنی های من واحدند ، حتی با خود هم شریک ندارند .. همان یک و تنها یک .. دوست داشتنی های من همان هایی هستند که ساعتها از دیدنشون می شه لذت برد حتی وقتی که مشغول روزمرگی اند ..دوست داشتنی های من غریب و دور افتاده نیستند ، نزدیک نزدیک . و اینها همه دور از قصه ی دستهای تو نیست ، و اینها همه دور از قصه ی چشمان تو نیست و اینها همه دور از قصه ی نفس تو نیست ، و اینها همه دور از قصه ی راه رفتن و خندیدن و نشستن و گفتن تو نیست .. دوست داشتنی های من همه دور از دنیای محدود به تو و دنیای نامحدود در تو نیست .و اینها همه دور از قصه ی تو نیست ..من این روزها رو دوست دارم ، روزاهای با تو بودن رو دوست دارم ، من خوب می دونم ...و دوست ندارم این روزها رو هم قسمت کنم .. من خوب می دونم ..... و فرصت این روزها رو دوست ندارم از دست بدم ، من خوب می دونم ... و ...من همه چیز و  خوب می دونم ..
...

ویرایش شده در ساعت 11:11 ق.ظ و یکشنبه 14 آبان 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» سرودی از عشق
شنبه 6 آبان 1385 - 02:10 ق.ظ - نویسنده : حسین

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه ، به صد شوق، چو مرغان سبکبا ل،

پر گیرم ازاین بام وبه سوی توبیایم

من نیزچو خورشید، دلم زنده به عشق است

راه دل خود را، نتوانم که نپویم

هر صبح ، در آیینه ی جادویی خورشید.

.چون می نگرم، او همه من، من همه اویم!

او روشنی و گرمی بازار وجود است

در سینه ی من نیز، دلی گرم تر از اوست

او یک سرآسوده به بالین ننهادست

من نیزبه سر می دوم اندر طلب دوست

ما هردو در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم

ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده ی جان، محو تماشای بهاریم

ما، آتش افتاده به نیزار ملالیم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم،

بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید:

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

ویرایش شده در ساعت 02:10 ق.ظ و شنبه 6 آبان 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» تو چی هستی؟
شنبه 29 مهر 1385 - 04:10 ق.ظ - نویسنده : حسین

تو چی هستی ؟

 اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه
 اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه
 غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم
 بهترین غنچه ی لذت برای شكفتنه
لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو
 مثل ناز دست روی خواب چمن كشیدنه
 داغی وسوسوه ی گرفتن دستای تو
 كوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه
 تو چی هستی ؟
 تو چی هستی كه تماشا كردنت
 مثل پر به آسمون گشودنه
 تو كی هستی ؟
 تو كی هستی كه تمام لحظه ها
 بی تو بودن ، مثل با تو بودنه
 زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات
جنگل جادویی در به دری های منه
 گیسوی بلند تو ، كه شعری از رهاییه
 زنجیر سیاه موندن برای پای منه
 صدای هق هق من میون تاریكی شب
 صدای شكستنه ، صدای سرد مردنه
 صدای دور شدن پای من از كوچه ی تو
 آخرین حرف منه صدای جون سپردنه

 

...

ویرایش شده در ساعت 04:10 ق.ظ و شنبه 29 مهر 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» انتظار
چهارشنبه 26 مهر 1385 - 12:10 ب.ظ - نویسنده : حسین

انتظار

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
 نیامدی كه ببینی دلم چه پر می زد
 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شكفت
 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
 زهی امید كه كامی از آن دهان می جست
زهی خیال كه دستی در آن كمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
 كه پشت پرده ی اشكم سپیده سر می زد

 

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» تو
پنجشنبه 6 مهر 1385 - 10:09 ق.ظ - نویسنده : حسین
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
 چگونه دل اسیرت شد
 قسم به شب نمی دانم
 تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
 و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم
 تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
 و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
 تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
 و من در آرزوی قطره های پاك بارانم
 نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته
 به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
...

ویرایش شده در ساعت 11:10 ق.ظ و یکشنبه 9 مهر 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» چه کسی نقش تورا خواهد شست
پنجشنبه 2 شهریور 1385 - 10:08 ق.ظ - نویسنده : حسین
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس

 سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن
م سوی تو هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی ر
ا
هم بسته
ابر خاكستری ب
ی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریاب
یم
كه در آن دولت خاموشیهاست
م
ن شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی كه به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریك است
دل قوی دار ، سحر نزدیك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال...
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» غزلواره
سه شنبه 3 مرداد 1385 - 01:07 ق.ظ - نویسنده : حسین

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان عزیز که به این وبلاگ سرمیزنن

 

می خوام از همه دوستان بابت اینکه آپ نمی کنم و جواب نظراتشون رو نمی دم

معذرت بخوام چون سر کار می رم و واقعا سرم شلوغه و فرصت ندارم به وبلاگ خودم

 

و دیگر دوستان سربزنم این چندتا متنی هم که تو وبلاگ می خونید توسط عزیزترین دوستم

 گذاشته می شه که نمی تونم اسمش رو بیان کنم امیدوارم منو ببخشید اگه تونستم در

اولین فرصت به وبلاگ شما دوستان سرمیزنم التماس دعا دارم

موفق باشید

یا حق

این عشق ماندنی


این شعر بودنی


 این لحظه های با تو نشستن


 سرودنی ست


این لحظه های ناب


 در لحظه های بی خودی و مستی


 شعر بلند حافظ


تو شنودنی ست


این سر نه مست باده


 این سر كه مست مست دو چشم سیاه توست


 اینك به خاك پای تو می سایم


 كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست


تنها تو را ستودم


آنسان ستودمت كه بدانند مردمان


محبوب من به سان خدایان ستودنی ست


 من پاكباز عاشقم از عاشقان تو


با مرگ آزمای


با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست


 این تیره روزگار


 در پرده غبار دلم را فروگرفت


تنها به خنده


یا به شكر خنده های تو


گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست


 در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت


من نیز می ربایم


اما چه ؟


 بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست


تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود


 غیر از تو هر كه بود هر آنچه نمود نیست


بگشای در به روی من و عهد عشق بند


 كاین عهد بستنی این در گشودنی ست


این شعر خواندنی


 این شعر ماندنی


 این شور بودنی


این لحظه های پرشور


 این لحظه های ناب


این لحظه های با تو نشستن


سرودنی ست

...

ویرایش شده در ساعت - و -

پاسخ پاسخ به نوشته
» انسان...
سه شنبه 27 تیر 1385 - 12:07 ب.ظ - نویسنده : حسین

هر کس که انسان تر است از آنچه هست ، بیشتر در خود نیاز احساس می کند؛ زیرا انسان به میزانی که برخوردارتر است انسان نیست، بلکه انسان به میزانی که خود را نیازمند تر احساس می کند انسان است

دکتر شریعتی

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» باز کن پنجره را
دوشنبه 19 تیر 1385 - 02:07 ق.ظ - نویسنده : حسین
من صدا می زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون
 به نیاز آمده ام
“داستانها دارم
از دیاران كه سفر كردم و رفتم بی تو
از دیاران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
كوه تحسین می كرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
كاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
آی باز كن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اكنون چه نش
س
تنها ، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» حضور تو
سه شنبه 13 تیر 1385 - 08:07 ق.ظ - نویسنده : حسین
اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیز
 
...

ویرایش شده در ساعت 04:07 ق.ظ و سه شنبه 13 تیر 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» دوست داشتن برتر از عشق
جمعه 9 تیر 1385 - 12:06 ب.ظ - نویسنده : حسین

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یك جوشش كور است  و پیوندی از سر نابینا یی اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه  سرزند  بی ارزش است  و دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوچ می یابد. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می كند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس،  در نهان یا آشكار رابطه دارد . چنانچه   شوپنهاور  می گوید : " شما بیست سال به سن معشوقتان اضافه كنید آن گاه تأثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه كنید."

عشق طوفانی است و متلاطم و بوقلمون صفت، اما دوست داشتن آرام و استوار وپر وقار و سرشار از نجابت. عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است، اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می كشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند؛اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست، دنیایش دنیای دیگری است. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز با خود می كند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

 

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شك ناپذیر. از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر. عشق هر چه دیرتر می پاید كهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر. عشق نیرویی است در عاشق كه او را به معشوق می كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست كه كه دوست را به دوست می برد. عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق معشوق را گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، زیرا عشق جلوه ای از روح تاجرانه ی آدمی است. اما دوست داشتن  دوست را محبوب می خواهد و می خواهد كه همه ی دل ها آن چه را او دوست می دارد و آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن یك حریص گرسنه است و دوست داشتن همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن.

عشق به سرعت به كینه و انتقام بدل می شود و آن هنگامی است كه عاشق خود را میانه نمی بیند اما دوست داشتن را به آن سو راهی نیست.

" باید باشی و زندگی كنی كه دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلند ترین ترین قله های عشق پایین نخواهم آورد"

 

                معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

...

ویرایش شده در ساعت 01:07 ق.ظ و شنبه 10 تیر 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» بمیریدُُ نمیرید
چهارشنبه 7 تیر 1385 - 03:06 ق.ظ - نویسنده : حسین
بمیرید ،  بمیرید ،  در  این  عشق  بمیرید        
در  این  عشق  چو  مردید  همه  روح   پذیرید
بمیرید  ،  بمیرید    وزین  مرگ   مترسید        
کزین   خاک   برآیید ، سماوات  بگیرید
بمیرید    بمیرید     وزین    نفس    ببرید         
که  این نفس چو بنداست و شما همچو اسیرید
یکی   تیشه  بگیرید  پی  حفره ی   زندان        
چو  زندان   بشکستید همه شاه   و امیرید
بمیرید      بمیرید    بپیش     شه     زیبا         
بر    شاه   چو   مردید   همه    شاه   و  امیرید
بمیرید      بمیرید   و  زین   ابر    برایید         
 چو    زین   ابر    برآیید   همه    بدر   منیرید

 

 

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» قشنگترین اشتباه
پنجشنبه 1 تیر 1385 - 03:06 ق.ظ - نویسنده : حسین
 
 
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه كم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران كهن
از درون تلخی واریزم را
كاهش جان من این شعر من است
آرزو می كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشكم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
كاستن
كاهیدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
...

ویرایش شده در ساعت 03:06 ق.ظ و شنبه 3 تیر 1385
پاسخ پاسخ به نوشته
» استاد شریعتی
دوشنبه 29 خرداد 1385 - 09:06 ق.ظ - نویسنده : حسین

به مناسبت سالروز شهادت جامعه شناس ، متفکر و استاد بزرگ ایران

 معلم شهید دکتر علی شریعتی متنی در وصف ایشان قرار می دم تا

شاید ادای دینی در حق کسی کرده باشم که چهره واقعی دین را

به من نشان داد کسی که صداقت و صراحت و صمیمیت شعار زندگیش

بود کسی که ایمانش را در کف نان و نامش از دست نداد.

 روحش شاد و یادش گرامی باد و راهش پر رهرو باد

شگفتا !!


وقتی بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم


وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند


چه غمنگیز است !!


وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می نالد و می خواند


تو تشنه آتش باشی و نه آب. و چشمه که تو تشنه آتش بودی بخار شد و


به هوا رفت و کیور را تاخت و گداخت و به آسمان رفت و از آسمان آتش


بارید آنگاه تو تشنه آب گشتی و نه آتش. و عمری گداختن از غم نبودن


کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت

...

ویرایش شده در ساعت - و -
پاسخ پاسخ به نوشته
» مطالب پیشین
+ همچون موج
+ دوست داشتنی های من...
+ سرودی از عشق
+ تو چی هستی؟
+ انتظار
+ تو
+ چه کسی نقش تورا خواهد شست
+ غزلواره
+ انسان...
+ باز کن پنجره را
+ حضور تو
+ دوست داشتن برتر از عشق
+ بمیریدُُ نمیرید
+ قشنگترین اشتباه
+ استاد شریعتی

Powered by mihanblog version 3.0 Beta
Copyright ©2005 - 2006 , Creative Design Center